خلاصه داستان: عده ای از مأموران ساواک در حال فرار از مرز با گروگانگیری و درگیری با اشخاص محلی در نهایت کشته میشوند. خصوصیت و اشاره اصلی فیلم تغییر در نگرش گروگان قبل و بعد از این برخورد است.
خلاصه داستان: بازگویی برخی از وقایع عینی و امدادهای غیبی در جبهههای نبرد حق علیه باطل: یادآوری شهدای مفقودالاثری که جز نامشان بر روی دیوارها و تیرکهای برق شهرها، اثر دیگری به جای نمانده است. و ذکر این حقیقت که سلاحهای مادی ابرقدرتان، در برابر سلاح ایمان بیاثر است.
خلاصه داستان: چهارتن که هریک تمثیلی از یک بعد جامعهای وابسته هستند در ویلایی در شمال مخفی میشوند. آنها از صحنهگردانان ماجرای طبس هستند و در انتظار، تا این حمله به پیروزی برسد. با شکست آمریکا در این حمله به پیروزی برسد. با شکست آمریکا در این حمله روابطشان دگرگون میشود. کسی که مظهر جهانبینی نظام مبنی بر سلطهجویی ابرقدرتهاست یک به یک دوستان خود را از پای درمیاورد و ...
خلاصه داستان: جسد کارخانهداری به نام هدایتنیا در زبالهدانی اطراف شهر کشف میشود. بازپرس جوانی مأمور میشود تا پرونده قتل را پیگیری کند. بازپرس به گوشههایی از زندگی خصوصی و گذشته مقتول دست مییابد و دو مرد آلونکنشین را که قاتلان او هستند دستگیر میکند؛ اما روشن میشود که برادر و فرزند هدایتنیا دستور قتل را صادر کردهاند...
خلاصه داستان: استوار حقگو مقدار زیادی هروئین را که در کامیونی جاسازی شده است، کشف میکند. ماجرا را مصرانه پی می گیرد اما از کار معلق می شود. چون پا روی دم بزرگان گذاشته است. ریشه ماجرا به سناتوری می رسد که منتسب دربار است.
خلاصه داستان: به سازمان امنیت اطلاع داده میشود که فردی (عباس قاجار) متعلق به یک گروه ضدرژیم در رستوران کندو قرار گذاشته است. افراد سازمان آن فرد و مردی که گمان میکنند با او قرار داشته را دستگیر میکنند. فرد اصلی در جریان فرار گلوله خورده و کشته میشود. در بازجویی فرد دستگیر شده (جواد گلپایگانی)، به او گفته میشود که برای روبرو کردن او با مرد اصلی فردا به سازمان مرکزی در پایتخت انتقال داده خواهد شد. رئیس (محمد ابهری)، به بازجوی ویژهٔ پرونده (حسین پرورش) و شخص دیگری که از لحاظ رده از او در مقام پایینتری قرار دارد و
خلاصه داستان: این گذری است بر بخشهایی از زندگی تاریخی "محمد غفاری" ملقب به "کمال الملک" نقاش بزرگ معاصر، "کمال الملک" در ده "قله" از توابع کاشان به دنیا آمد. در ده سالگی عازم تهران شد و در مدرسه دارالفنون نزذ استادان وقت هنر نقاشی را فرا گرفت. ناصرالدین شاه قاجار که هر ساله دارالفنون را بازدید میکرد به محمد غفاری برمیخورد و او را به نقاشخانه کاخ گلستان میبرد...