خلاصه داستان: داستان دربارهٔ جوانی به نام واله معصومی است که عضو یک گروه مارکسیستی است و علیه رژیم شاه فعالیت میکند و در نهایت توسط ساواک دستگیر میشود. آشنایی با یک زن و شوهر مبارز سیاسی مسلمان و برخوردهای همحزبیهایش بیرون از زندان باعث میشود که واله نسبت به ایدئولوژی خود دچار تردید شود...
خلاصه داستان: اکبر آقا که در یزد شیرینی پزی دارد از ترس دردسرهای بچه دار شدن، تن به ازدواج نمی دهد، در صورتی که برادر کوچکش اصغر آقا در اصفهان دارای همسر و چند فرزند قد و نیم قد است. اصغر آقا طی تماسی دعوت می کند تا اکبر برای متأهل شدن و ضمناً انجام کاری به اصفهان برود. اکبر با اتوبوس راهی اصفهان می شود، اما در اتوبوس به خواب می رود و خواب می بیند که...
خلاصه داستان: مضمون فیلم درباره زندگی پرتنش زوجی به نام مژده و مرتضی سامعی است که صبح بعد از چهارشنبهسوری برای تعطیلات به دبی آماده میشوند. مرتضی از طریق یک آژانس، خدمهای تازه به نام روحی، که نامزد کرده و به زودی ازدواج میکند، استخدام میکند تا به آنها در تمیزکردن آپارتمان کمک کند، هرچند مژده در ابتدا معتقد است نیازی به کمک او ندارند.
خلاصه داستان: نیما دادگر و همسر جوانش غزل در حال بازی در یک فیلم هستند. تلفن های مشکوک زیادی باعث ناراحتی نیما و غزل می شود. مزاحم به نیما می گوید که او قاتل همسر سابق نیما است و حالا قصد دارد غزل را بکشد. مزاحمت ها با صدای یک زن است و به همین خاطر شک و ظن غزل تحریک می شود و نیما و غزل با هم درگیر می شوند. بالاخره نیما دختر مزاحم را پیدا می کند و اتاق او را پر از عکس های خود می بیند و…
خلاصه داستان: مهندس رحمان توانا که کارمند دولت است در مأموریتی خارج از کشور در لبنان عاشق یک دختر مسیحی میشود. در نهایت دختر مسیحی به دین اسلام روی میآورد و به همراه رحمان به ایران میآید. او که دین اسلام را با اختیار خود و آگاهی از احکام آن پذیرفته با مسلمانان شناسنامهای که در رفتار و گفتارشان احکام را زیر پا میگذارند به مشکل برمیخورد…
خلاصه داستان: دایی غفور راننده یک تاکسی فرودگاه، با وجود همه مدارکی که ثابت میکند پسرش یوسف در جنگ شهید شده، هنوز فکر میکند که او زنده است و حتی حرف دامادش اصغر را که همرزم یوسف بوده قبول نمیکند. او با این که پلاک یوسف را هم در شکم یک کوسه یافتهاند، همیشه منتظر است پسرش بازگردد. دایی غفور در فرودگاه با دختر جوانی به نام شیرین آشنا میشود که...
خلاصه داستان: مینو که به تازگی با موسی ازدواج کرده در حال جابجا کردن جهیزیه خود در خانه جدید است. موسی طی نامهای باخبر میشود که باید دکل ققنوس در جزیره مینو را جمع کنند، اما موسی حاضر نیست این کار را بکند و میخواهد حالا که جنگ تمام شده او به خاطراتش برنگردد…
🎁 هدیه ویژه اعضای جدید منتظر شماست... اگر هنوز عضو تیویشو پلاس نیستی، همین حالا ثبتنام کن و وارد پنل کاربری خودت شو. هدیه اختصاصی فقط داخل پنل کاربری قابل مشاهده است.