خلاصه داستان: فیلم سینمایی «دستمزد» داستان دو مرد درمانده و نیازمند، یکی سالمند و دیگری جوان است. آن ها با گرفتن دستمزد قابل توجهی، ماموریت سرقت دو جسد و حمل آن به روستایی در غرب و تحویل آن به صاحب جسد ها را می پذیرند. در این میان با موفقیت مرحله اول ماموریتشان را به انجام رسانده و سپس جنازه ها را درون جعبه ساز مخفی کرده و به عنوان دوره گرد، به سوی غرب حرکت می کنند.
خلاصه داستان: علی، نوازنده چیرهدست سنتور و خواننده محبوب جوانان ناگهان در اوج شهرت و موفقیت افسار زندگی را از دست میدهد و به بیراهه میرود. او میگوید همه بدبختیها از وقتی شروع شد که عشق بزرگ زندگی ام، هانیه مرا ترک کرد، اما هانیه زمانی میرود که علی مدت هاست در بند اعتیاد خانمان سوز خود گرفتار است…
خلاصه داستان: مرد جوانی به نام صادق (مهران غفوریان) که قرار است جنس قاچاقی را با خود به تهران بیاورد و تحویل یک باند بدهد، کیف خالی را که قبلاً محتوی جنس قاچاق بوده، در یکی از صندوقهای امانات راهآهن میگذارد و کلید آن را با خود میبرد. رئیس باند، ادریسی (حمید لولایی) حرفهای او را مبنی بر ربوده شدن جنس، باور نمیکند و به دو مأمورش عبدل (رضا عطاران) و یادگار (نادر سلیمانی)، دستور میدهد صادقی را کتک بزنند و با خود ببرند، از طرفی...
خلاصه داستان: سلطانعلی (جواد رضویان) دل در گرو دختری به نام آزیتا (حدیث فولادوند) دارد و هدفش ازدواج با اوست. سلطانعلی در توافقی با ناصر(مجید صالحی) دایی او، قول داده بود که اگر این ازدواج سر بگیرد، در عوض زمینهایش را در روستا به ناصر میفروشد. از طرفی آزیتا که دختر ثروتمندی است، مردی به نام سعید(مهدی امینیخواه) را دوست دارد و میخواهد با او ازدواج کند ولی پس از اینکه متوجه میشود که او زن دیگری هم دارد، با سلطانعلی ازدواج میکند.
خلاصه داستان: فیلم «شارلاتان» درباره «حسن» و «بهروز» است که زندگی فقیرانه ای دارند. بهروز مسافرکش و حسن فیلمنامه نویسی است که هنوز موفق به فروش فیلمنامه هایش نشده است. او عاشق مهشید، دختر ثروتمندی می شود که شرط ازدواج با او پولدار شدن حسن است.
خلاصه داستان: «کمال» و «جمال» دو برادر دو قلو هستند کاملاً شبیه به هم، اما با دو نوع روحیه و اخلاق متفاوت. «جمال» که بهیار بیمارستان است پیکر مدهوش پیرمردی را در خیابان مییابد. او پیرمرد را به بیمارستان می رساند و از مرگ نجات میدهد. برادر پیرمرد به همراه وکیلش که مردی دغلکار است چشم به مایملک و خانه قدیمی و بزرگ او دارند. پیرمرد که آدم لجبازی است برای قدردانی از کمکهای «جمال» تصمیم میگیرد خانه خود را با قیمت اندکی به او بفروشد.
خلاصه داستان: مجید از اراذل جنوب تهران عاشق دختر پیرمرد عارفی بهنام میرزا میشود. میرزا شرط ازدواج مجید و دخترش را سر به راه شدن او میداند. مجید تصمیم میگیرد برای اثبات سر به راه شدنش به جبهه برود که بقیه دوستانش نیز همراه او میشوند. برای حضور آنها در جبهه، مخالفتهایی وجود دارد اما با ضمانت میرزا و یکی دیگر از رزمندهها آنها به پادگان آموزشی میرسند. هدف هر کدام از افراد گروه برای رفتن به جبهه به نوبه خود بامزه و با توجه به زمانی که فیلم داستان خودش را روایت میکند عجیب است.
🎁 هدیه ویژه اعضای جدید منتظر شماست... اگر هنوز عضو تیویشو پلاس نیستی، همین حالا ثبتنام کن و وارد پنل کاربری خودت شو. هدیه اختصاصی فقط داخل پنل کاربری قابل مشاهده است.